نوشته های مادرانه من برای امیرم...
سلام پاره تنم سلام بهترینم وزیباترینم
امشب میخاهم برایت بنویسم از اعماق وجودم از زیباترین حس درونم
برایت مینویسم از ان روزهایی که مشتاقانه منتظرت بودیم روزهایی که لحظه شماری میکردم تا صورت ماهت را ببینم عطر نفسهایت را استشمام کنم و لمست کنم یادم هست وقتی به هوش آمدم خیلی سردم بود و لرز شدیدی داشتم اما میگویند فقط اسم تو را زیر لب زمزمه میکردم...
وقتی برای اولین بار دیدمت و در اغوشت گرفتم از شدت شوق فقط اشک میریختم و خدا رو شکر میکردم که فرشته ناز و سالمی به ما عطا کرده
هنوز هم عاشق آن لحظه هستم که روی سینه ام گذاشتمت و لمست کردم چه زیبا بود صبح پانزدهم اردیبهشت ١٣٩١ ...
و اینک که دارد کم کم پایان ١سال بودنت در کنارمان میشودمن چه قدر خوشبختم
کنار تو بودن کنار پدرت بودن که انقدر عاشقم هست که حاضر هست جانش را برایم دهد کنار مادر و پدر مهربانم که همیشه قوت قلبم هستن کنار برادرهای مهربانم که گرچه از ما دور هستن اما مهرشان همین جا کنار ماست و حتی از دورترین نقطه دنیا جویای حال ما هستندو من خوشبختترینم چون تو را دارم رضا را مادرم را پدرم را عطا را وسینا را
خوشحالم و خدا را هزاران هزاران بار شاکرم که نعمت زیبای مادر بودن را نصیبم کرد ای کاش انقدر توفیق داشته باشم که عروسیت را ببینم ونوه هایم را و آنگاه به بعضیها نشان بدهم که عروسداری و نوه داری و محبت واقعی کردن چطور هست و... بگذریم خوب میدانم حالا که خودت بزرگ شدی و این نوشته هارو میخانی خوب میدانی منظور حرفهایم چیست
میخاهم برایت از مادرم (مادر جون) بگویم که چقدر دوستت دارد و اگر روزی نبینتت آرام و قرار ندارد از مهربانیهایش از بازیهای کودکانه اش با تو و از محبتی که از اعماق وجودش نثارت میکند...
امیرم عاشقانه دوستت دارم... بشتر از انچه بتوانی فکرش را کنی دوستت دارم...


نوشته های مادرانه من برای امیرم...
