حس عجیبم تو این روزها
سلام امیرم ٢روز به تولدت مونده باورم نمیشه این قدر بزرگ شدی الان که دارم اینارو مینویسم ساعت ٢ شبه و دارم اشک شوق میریزم هیچ وقت اولین لحظه ای که دیدمت وبه اغوش کشیدمت رو فراموش نمیکنم باشکوهترین لحظه عمرم بود وقتی لمست کردم و عطر زیبای تنت رو حس کردم انگار به بهشت رفتم انگار دیگه من فقط من نبودم من شدم تو و تو شدی همه وجودم
امیرم تمام لحظه های عمرم رو به پات میریزم چون با تمام وجودم دوستت دارم تا ابد
این چند تا عکس از ماه اول و دوم نوزادیته که تا حالا برات نذاشته بودم





این عکسا هم روز اول تولدته توی بیمارستان

ببین چقدر کوچولو بودی عشق مامان



فدات بشم ما حدود ٦روز بیمارستان بودیم آخه تو زردی داشتی و منم موندم پیشت (البته مادر جون و بابا رضا هم باهامون بود ) و خونه نیومدم تا اینکه خوب شدی و با هم برگشتیم خونه وقتی تو رو توی بخش نوزادان توی دستگاه مخصوص زیر نور گذاشته بودن میومدم از پشت شیشه و نگاهت میکردم و فقط گریه میکردم بعد میرفتم اتاقم و منتظر میشدم تا زنگ بزنن اتاقم و برم بهت شیر بدم وقتی میگفتن بیا شیر بده اونقدر با ذوق و خوشحالی سالن رو تا انتها میومدم پیشت که اصلا دردهای بخیه های عملم یادم میرفت ...
امیرم همه وجودم فدای تو


حس عجیبم تو این روزها
