اولین هفته از 7ماهگیت
سلام پسرم گلم ملوسکم فدات بشم گل باغ زندگی ما امیرم توی این ١هفته حسابی شیطون شدی و اما ماجراهای این ١هفته...
مادر جونینا رفته بودن شمال تقریبا ٤روز رفته بودیم خونشون تا بیان مادر جون هر روز چند بار زنگ میزد و جویای احوالاتت بود تا اینکه به سلامتی برگشتن برات از شمال شال و کلاه خیلی قشنگ خریده بود مادری دستت درد نکنه عاشق میزغذاخوری مادر جونینا هستی وقتی همه دور میز میشینیم تا غذا بخوریم بال بال میزنی که تو رو هم بذاریم روی میزو اونوقته کههههههههه
شیطونیات شروع میشه اگه بتونی با دستت اون چیزی که میخای برداری که هیچ وگرنه اگه دستت نرسه شروع میکنی با پات لگد میزنی به اونی که میخای
تو لگد میزنی و ما میخندیم
بعد مادر جون یه کم برنج میریزه جلوت و تو باهاشون بازی میکنی وبا اون دستای ناز و کوچیکت هی میکوبی روی میزو اونوقته که میخام قورتت بدممممممم
و اما یه ماجرای جالب یه شب که مادر جون داشت تردمیل میرفت با دقت نگاش میکردی برا امتحان گذاشتیمت روش تا ببینیم چیکار میکنی البته با سرعت اروم ودر کمال ناباوری مثل ادم بزرگا شروع به راه رفتن روش کردی
و هممون غرق خنده و حیرت شده بودیم
ماشاا... پسر باهوشم ماشاا... کلا دوست داری کارای ادم بزرگا رو انجام بدی چیزی که دکترت هم گفت
افرین پسرم
دیروز با مادری بردیم واکسنتو زدیم بمیرم برات
خوب برا سلامتیت لازمه عسلم من و بابایی به نوبت تا صبح بیدار بودیم و تبت رو کنترل میکردیم الحمدا.. تب ت شدید نبود و امروز خوبه خوب شدی
راستی از سوپهایی که مادری برات درست میکنه و با اشتهای تمام میخوریش
یادم رفت بگم خیلی دوست داریش و از تتی پاپی رفتنت بگم که پاهات با تمام قوات میکوبی زمین و خیلی با نمک راه میری راستی خاله شبنم و ترنم جونم از تهران برگشتن دلمون براشون خیلی تنگ شده
امیر ابوالفضلم هر روز خدا رو هزاران بار شکر میکنم چون تو فرشته عزیز رو بهمون داد تو زیباترین هدیه خدایی و اینم عکسای این چند روز













اولین هفته از 7ماهگیت
